تبليغاتX
๑۩۞۩๑کـــــــــــوکــــــــــار ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑کـــــــــــوکــــــــــار ๑۩۞۩๑
 





رویـــــای خیـــــس
رویـــــــــای خیــــــس دو
        

در فرودگاه گفتگوی لحظات آخر بین مادر و دختری را شنیدم :

هواپیما درحال حرکت بود و آنها همدیگر را بغل کردند و مادر گفت: ” دوستت دارم و آرزوی کافی برای تومیکنم…

دختر جواب داد: ” مامان زندگی ما باهم بیشتر از کافی هم بوده است. محبت تو همه آن چیزی بوده که من احتیاج داشتم. من نیز آرزوی کافی برای تومیکنم .”آنها همدیگر را بوسیدند و دختر رفت. مادر بطرف پنجره ای که من در کنارش نشسته بودم آمد. آنجا ایستاد و می توانستم ببینم که می‌خواست و احتیاج داشت که گریه کند. من نمی‌خواستم که خلوت او را بهم بزنم ولی خودش با این سؤال اینکار را کرد: ” تا حالا با کسی خداحافظی کردید که می‌دانید برای آخرین بار است که او را می‌بینید؟ ”

جواب دادم: ” بله کردم. منو ببخشید که فضولی می‌کنم چرا آخرین خداحافظی؟ ”او جواب داد: ” من پیر و سالخورده هستم او در جای خیلی دور زندگی می‌کنه. من چالش‌های زیادی را پیش رو دارم و حقیقت اینست که سفر بعدی او برای مراسم دفن من خواهد بود . ”

” وقتی داشتید خداحافظی می‌کردید شنیدم که گفتید ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. “.می‌توانم بپرسم یعنی چه؟ ”

او شروع به لبخند زدن کرد و گفت: ” این آرزویست که نسل بعد از نسل به ما رسیده. پدر و مادرم عادت داشتند که اینرا به همه بگن.”او مکثی کرد و درحالیکه سعی می‌کرد جزئیات آنرا بخاطر بیاورد لبخند بیشتری زد و گفت: ” وقتی که ما گفتیم ” آرزوی کافی را برای تو می‌کنم. ” ما می‌خواستیم که هرکدام زندگی ای پر از خوبی به اندازه کافی که البته می‌ماند داشته باشیم. ” سپس روی خود را بطرف من کرد و این عبارتها را که در پائین آمده عنوان کرد :

” آرزوی خورشید کافی برای تو می‌کنم که افکارت را روشن نگاه دارد بدون توجه به اینکه روز چقدر تیره است. آرزوی باران کافی برای تو می‌کنم که زیبایی بیشتری به روز آفتابیت بدهد .آرزوی شادی کافی برای تو می‌کنم که روحت را زنده و ابدی نگاه دارد .آرزوی رنج کافی برای تو می‌کنم که کوچکترین خوشی‌ها به بزرگترینها تبدیل شوند .آرزوی بدست آوردن کافی برای تو می‌کنم که با هرچه می‌خواهی راضی باشی .آرزوی از دست دادن کافی برای تو می‌کنم تا بخاطر هر آنچه داری شکرگزار باشی .آرزوی سلام‌های کافی برای تو می‌کنم که بتوانی خداحافظی آخرین راحتری داشته باشی .”

بعد شروع به گریه کرد و از آنجا رفت …می گویند که تنها یک دقیقه طول می‌کشد که دوستی را پیدا کنید٬ یکساعت می‌کشد تا از او قدردانی کنید اما یک عمر طول می‌کشد تا او را فراموش کنید …

اگر دوست دارید این را برای کسی که هرگز فراموش نمی‌کنید بفرستید

با سپا س فراوان عبدالستار ملک ریسیی


برچسب‌ها: داستان کوتاه و جدید ” آرزوی کافی برای تو”…
نوشته شده در تاريخ چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1390 توسط  بهرام و عبدالستار
داستان کوتاه بسیار تاثیر گذار و آموزنده با عنوان “سرباز

ﺳﺮﺑﺎﺯ ﻗﺒﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﺳﺪ ﺑﺎ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺧﻮﺩ ﺗﻤﺎﺱ ﮔﺮﻓﺖ ﻭ ﮔﻔﺖ )) : ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﻋﺰﯾﺰﻡ ﺟﻨﮓ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﺪﻩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺮﮔﺮﺩﻡ؛ ﻭﻟﯽ ﺧﻮﺍﻫﺸﯽ ﺍﺯ ﺷﻤﺎ ﺩﺍﺭﻡ .ﺭﻓﯿﻘﯽ ﺩﺍﺭﻡ ﮐﻪ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺎ ﺧﻮﺩ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﯿﺎﻭﺭﻡ ((. ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﺭ ﭘﺎﺳﺦ ﮔﻔﺘﻨﺪ)) : ﻣﺎ ﺑﺎ ﮐﻤﺎﻝ ﻣﯿﻞ ﻣﺸﺘﺎﻗﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺭﺍ ﺑﺒﯿﻨﯿﻢ ((. ﭘﺴﺮ ﺍﺩﺍﻣﻪ ﺩﺍﺩ )) : ﻭﻟﯽ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽﺍﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﺩﺭ ﻣﻮﺭﺩ ﺍﻭ ﺑﺪﺍﻧﯿﺪ؛ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺟﻨﮓ ﺑﺴﯿﺎﺭ ﺁﺳﯿﺐ ﺩﯾﺪﻩ ﻭ ﺩﺭ ﺍﺛﺮ ﺑﺮﺧﻮﺭﺩ ﺑﺎ ﻣﯿﻦ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﯾﮏ ﭘﺎﯼ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﺍﺩﻩ ﺍﺳﺖ ﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻓﺘﻦ ﻧﺪﺍﺭﺩ ﻭ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﺩﻫﯿﺪ ﺍﻭ ﺑﺎ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ ((. ﭘﺪﺭﺵ ﮔﻔﺖ )) : ﻣﺎ ﻣﺘﺎﺳﻔﯿﻢ ﮐﻪ ﺍﯾﻦ ﻣﺸﮑﻞ ﺑﺮﺍﯼ ﺩﻭﺳﺖ ﺗﻮ ﺑﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﺁﻣﺪﻩ ﺍﺳﺖ . ﻣﺎ ﮐﻤﮏ ﻣﯽ ﮐﻨﯿﻢ ﺗﺎ ﺍﻭ ﺟﺎﯾﯽ ﺑﺮﺍﯼ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﺷﻬﺮ ﭘﯿﺪﺍ ﮐﻨﺪ ((. ﭘﺴﺮ ﮔﻔﺖ )) : ﻧﻪ؛ ﻣﻦ ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﮐﻪ ﺍﻭ ﺩﺭ ﺧﺎﻧﻪ ﻣﺎ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﮐﻨﺪ ((. ﺁﻧﻬﺎ ﺩﺭ ﺟﻮﺍﺏ ﮔﻔﺘﻨﺪ )): ﻧﻪ؛ ﻓﺮﺩﯼ ﺑﺎ ﺍﯾﻦ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻣﻮ ﺟﺐ ﺩﺭﺩﺳﺮ ﻣﺎ ﺧﻮﺍﻫﺪ ﺑﻮﺩ . ﻣﺎ ﻓﻘﻂ ﻣﺴﺌﻮﻭﻝ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻫﺴﺘﯿﻢ ﻭ ﺍﺟﺎﺯﻩ ﻧﻤﯽ ﺩﻫﯿﻢ ﺍﻭ ﺁﺭﺍﻣﺶ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻣﺎ ﺭﺍ ﺑﺮ ﻫﻢ ﺑﺰﻧﺪ . ﺑﻬﺘﺮ ﺍﺳﺖ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺑﺎﺯﮔﺮﺩﯼ ﻭﺍﻭ ﺭﺍ ﻓﺮﺍﻣﻮﺵ ﮐﻨﯽ ((. ﺩﺭ ﺍﯾﻦ ﻫﻨﮕﺎﻡ ﭘﺴﺮ ﺑﺎ ﻧﺎﺭﺍﺣﺘﯽ ﺗﻠﻔﻦ ﺭﺍ ﻗﻄﻊ ﮐﺮﺩ ﻭ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﻭ ﺩﯾﮕﺮ ﭼﯿﺰﯼ ﻧﺸﻨﯿﺪﻧﺪ . ﭼﻨﺪ ﺭﻭﺯ ﺑﻌﺪ ﭘﻠﯿﺲ ﺑﻪ ﺧﺎﻧﻮﺍﺩﻩ ﭘﺴﺮ ﺍﻃﻼﻉ ﺩﺍﺩ ﮐﻪ ﻓﺮﺯﻧﺪﺷﺎﻥ ﺩﺭ ﺳﺎﻧﺤﻪ ﺳﻘﻮﻁ ﺍﺯ ﯾﮏ ﺳﺎﺧﺘﻤﺎﻥ ﺑﻠﻨﺪ ﺟﺎﻥ ﺑﺎﺧﺘﻪ ﻭ ﺁﻧﻬﺎ ﻣﺸﮑﻮﮎ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﮐﺸﯽ ﻫﺴﺘﻨﺪ . ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺁﺷﻔﺘﻪ ﻭ ﺳﺮﺍﺳﯿﻤﻪ ﺑﻪ ﻃﺮﻑ ﺷﻬﺮ ﻣﻮﺭﺩ ﻧﻈﺮ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﺑﺮﺍﯼ ﺷﻨﺎﺳﺎﯾﯽ ﺟﺴﺪ ﭘﺴﺮﺷﺎﻥ ﺑﻪ ﭘﺰﺷﮑﯽ ﻗﺎﻧﻮﻧﯽ ﻣﺮﺍﺟﻌﻪ ﮐﺮﺩﻧﺪ .ﺑﺎ ﺩﯾﺪﻥ ﺟﺴﺪ؛ ﻗﻠﺐ ﭘﺪﺭ ﻭ ﻣﺎﺩﺭ ﺍﺯ ﺣﺮﮐﺖ ﺍﯾﺴﺘﺎﺩ . ﭘﺴﺮ ﺁﻧﻬﺎ ﯾﮏ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﺎ ﻧﺪﺍﺷﺖ.

   با سپا س فراوان عبدالستار ملک ریسیی


نوشته شده در تاريخ شنبه سوم دی 1390 توسط  بهرام و عبدالستار
                       داستان جالب مرد ثروتمند از بیل گیتس از زبان خودش

 از  بیل گیتس پرسیدند: از تو ثروتمند تر هم هست؟

گفت: بله فقط یک نفر.

- چه کسی؟

- سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در
حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم
که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه
خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد
ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم یک پسر بچه سیاه پوست روزنامه فروش وقتی
این نگاه پر توجه مرا دید گفت این روزنامه مال خودت؛ بخشیدمش؛ بردار برای خودت.

گفتم: آخه من پول خرد ندارم!

گفت: برای خودت! بخشیدمش!

سه ماه بعد بر حسب تصادف توی همان فرودگاه و همان سالن پرواز داشتم. دوباره
چشمم به یک مجله خورد دست کردم تو جیبم باز دیدم پول خورد ندارم باز همان
بچه بهم گفت این مجله رو بردار برای خودت.

گفتم: پسرجون چند وقت پیش من اومدم یه روزنامه بهم بخشیدی تو هر کسی میاد
اینجا دچار این مسئله می شه، بهش می‌بخشی؟!

پسره گفت: آره من دلم می خواد ببخشم؛ از سود خودم می‌بخشم.

به قدری این جمله پسر و این نگاه پسر تو ذهن من موند که با خودم فکر کردم
خدایا این بر مبنای چه احساسی این را می‌گوید.

بعد از ۱۹ سال زمانی که به اوج قدرت رسیدم تصمیم گرفتم این فرد رو پیدا کنم
تا جبران گذشته رو بکنم. گروهی را تشکیل دادم و گفتم بروند و ببینند در
فلان فرودگاه کی روزنامه می فروخته. یک ماه و نیم تحقیق کردند متوجه شدند
یک فرد سیاه پوست مسلمان بوده که الان دربان یک سالن تئاتره. خلاصه دعوتش
کردند اداره؛

از او پرسیدم: منو می شناسی؟

گفت: بله! جناب عالی آقای بیل گیتس معروفید که دنیا می شناسدتون.

گفتم: سال ها قبل زمانی که تو پسر بچه بودی و روزنامه می‌فروختی دو بار چون
پول خرد نداشتم به من روزنامه مجانی دادی، چرا این کار را کردی؟

گفت: طبیعی است، چون این حس و حال خودم بود.

گفتم: حالا می‌دونی چه کارت دارم؟ می‌خواهم اون محبتی که به من کردی را
جبران کنم.

جوان پرسید: چه طوری؟

- هر چیزی که بخواهی بهت می‌دهم.

(خود بیل‌گیتس می‌گوید این جوان وقتی صحبت می‌کرد مرتب می‌خندید)

جوان سیاه پوست گفت: هر چی بخوام بهم می دی؟

- هر چی که بخواهی!

- واقعاً هر چی بخوام؟

بیل گیتس گفت: آره هر چی بخواهی بهت می دم، من به ۵۰ کشور آفریقایی وام
داده‌ام، به اندازه تمام آن‌ها به تو می‌بخشم.

جوان گفت: آقای بیل گیتس نمی تونی جبران کنی!

گفتم: یعنی چی؟ نمی‌توانم یا نمی‌خواهم؟

گفت: می‌خواهی اما نمی‌تونی جبران کنی.

پرسیدم: چرا نمی‌توانم جبران کنم؟

جوان سیاه پوست گفت: فرق من با تو در اینه که من در اوج نداشتنم به تو
بخشیدم ولی تو در اوج داشتنت می‌خواهی به من ببخشی و این چیزی رو جبران
نمی‌کنه. اصلا جبران نمی‌کنه. با این کار نمی‌تونی آروم بشی. تازه لطف شما
از سر ما زیاد هم هست!

بیل گیتس می‌گوید: همواره احساس می‌کنم ثروتمندتر از من کسی نیست جز این
جوان ۳۲ ساله مسلمان سیاه پوست

          با سپا س فراوان عبدالستار ملک ریسیی


نوشته شده در تاريخ پنجشنبه بیست و چهارم آذر 1390 توسط  بهرام و عبدالستار
تمامی حقوق این وبلاگ محفوظ است | طراحی : پیچک